تبلیغات
Jumping BoA - I did it for love ep.1
تاریخ : چهارشنبه 9 بهمن 1392 | 10:57 ق.ظ | نویسنده : SaBa
سلام دوستای خوبم
خوبین؟
من میخوام یه داستان دربار ی زندگی بوآ بنویسم که این قسمت اولشه.البته باید بگم فقط بعضی چیزاش واقعیه و بیشتریاشو از خودم درآوردم.اگه خوب نشد منو ببخشید...خخخخ....دوست دارم خیلی نظر بذارین.میخوام بدونم چطوریه چون کلی باید اطلاعات جمع کنم و سخته.مرسی




بدوین به سمت ادامه...

از ماشین پیاده شدم. سون ووک اومد کنارم ایستاد.نگاش کردم چشماشو بسته بود.دستشو گرفتم و تو دستام نگهشون داشتم.چشماشو باز کرد و بهم نیگا کرد. لبخندی بهش هدیه دادم و گفتم : تو موفق میشی....

او هم لبخندی البته با استرس تحویلم داد.به سمت ساختمون اس ام حرکت کردیم.ساختمونی که سرنوشت برادرم رو رقم میزد.تا جلوی ساختمون رسیدیم من ایستادم...باورم نمیشد بتونم به اینجا بیام اون هم انقدر نزدیک...ساختمون خیلی بزرگ بود.جلوی ساختمون یه ستاره ی خیلی بزرگ کشیده بودن و توش نوشته بودن اس ام تاون....


 

قشنگ بود اما در حیرت بودم هنو....نمیتونستم حرکت کنم و به داخل ساختمون برم....سون ووک تا منو اینطور دید دستمو گرفت و محکم کشید:بدو دیرم میشه.

و با هم بدو بدو رفتیم تو ساختمون.کلی دختر و پسر اونجا بودن و داشتن تمرین میکردن تا برن داخل و تست بدن...دوسه نفرشون خیلی اشتباه میرفتن و دوباره مجبور می شدن تکرار کنن.سون ووک هم وایساد و چندتا از لیریکس آهنگایی که نوشته بود و میخوند و ویرایش می کرد.از حرکت پاهاش میفهمیدم چقد استرس داره من خودم هم استرس داشتم.تازه واردا یکی یکی میرفتن تو. بعضیاشون با چهره ای خوشحال میومدن بیرون انگار دنیا رو بهشون داده بودن بعضی ها هم خیلی ناراحت و غمگین میومدن بیرون....من نمیذاشتم چهره ی اونا رو سون ووک ببینه تا استرسش بیشتر نشه. بالاخره منشی اومد بیرون و برادرم رو صدا زد.سون ووک: بو آه تو همین جا بشین. باشه؟جای دور نرو

من:اوپا....میشه منم بیام تو؟؟

سون ووک:نه..راهت نمیدن همین جا بشین زود میام بهت خب میدم چی شد.

من:اوپااااااااا....

منشی از  اون طرف:اشکال نداره میشه بیان تو....فقط سریع تر

من که نمیدونستم از خوشحالی چیکار کنم فقط برا اون مرد تعظیم میکردم و تشکر میکردم.داداشم دستمو گرفت و به زور منو برد تو.منشی بهم خندید و من چشم غره ای به سون ووک رفتم.

داخل که رفتیم لی سو مان مدیر اس ام و چند تا از کارشناسای اون شرکت رو دیدیم که منتظر سون ووک بودن...من رفتم گوشه ای نشستم و به اطراف نگاه میکردم.سون ووک  آهنگی که قرار بود اینجا پخش کنه رو گذاشت و همه بهش گوش دادن.آهنگش خیلی شاد بود که من گاهی تو خونه با این آهنگ میرقصیدم.همینجا خودمو روی صندلی حرکت دادم.خیلی ریتم باحالی داشت.بلند شدم و حرکاتم رو ادامه دادم.حرکات پا  و سرم هماهنگ بود این تواناییم برا خودمم شگفت انگیز بود.


آهنگ تموم شد و من رقصیدنمو تموم کردم و دوباره سرجام نشستم.به سون ووک نگا کردم داشت منو نگا میکرد و هی چشم غره میرفت. با حرکات ابرو گفتم چیزی شده؟؟ اون فقط عصبانیتش بیشتر شد.سرمو انداختم پایین و بادکمه ی لباسم ور رفتم.صدای یکی از کارشناسا رو شنیدم:آقای کوان شما با اون دختر نسبتی دارین؟

من تا اینو شنیدم قلبم شرو به تپیدن کرد:وای الان میگه چرا اینو راه دادین؟ واااای حالا چجور جواب سون ووک رو بدم؟؟؟

داشتم فکر میکردم که صداهاشون مزاحم فکرم شد.

سون ووک:خواهرمه.خیلی معذرت میخوام که خواهرمو آوردم این تو الان میگم بره

مدیر:نه....بگید بیاد جلوتر.

سون ووک اومد جلو:بو آه  شنیدی؟

من:چی شده؟ اوپا معذرت میخوام.میدونم نباید میومدم.

سون ووک:حالا تو پاشو بیا بیشتر از این آبرومو نبر.

من خیلی آهسته از صندلی بلند شدم و دست سون ووک رو گرفتم....پاهام توان حرکت نداشت.خیلی می ترسیدم.به زور تونستم حرکت کنم رفتم و جلوی میز ایستادم سرمو انداخته بودم پایین.

لی سومان:اسمتون چیه؟

من با لرز:کوان بو آه

دیدم که سرشو تکون داد و گفت: تا حالا کلاس رقص رفتید؟یا تو مدرسه ی هنر درس خوندین؟

سرمو بالا آوردم و گفتم:بله؟....وقتی بچه بودم مادربزرگم کمی به من یاد داد.

مدیر:الان چندسالتونه؟

من:16 سال

مدیر:مادربزرگتون زنده  هستن؟

من سرمو تکون دادم:نه فوت کردن.

مدیر:آآآ....تسلیت میگم.

من:ممنونم

مدیر:حالا میتونید برا ما این متنی که برادرتون نوشتن رو همراه با آهنگ بخونین؟

چشامو درشت کردم:من؟

مدیر:بله.شما

من:اما آمادگی ندارم

مدیر:اشکالی نداره هرطور دوس داری بخونید

و رو به منشی کرد و گفت:ضبطو روشن کن

نمیدونستم چکار کنم.فقط باید هرچی  سون ووک تو اون برگه نوشته بود رو به آهنگ دربیارم و بخونم. آهنگ شروع شد و ثانیه ی هفتم اومد.من چشمامو بستم و آروم آهنگ رو خوندم.تا آهنگ تموم شد چشمامو باز کردم دیدم مدیر و بقیه دارن لبخند میزنن.مدیر لی سومان تشویقم کرد:خیلی خوبه....استعداد خیلی زیادی و هنر داری.ما یه تصمیم گرفتیم

من:چه تصمیمی؟

کارشناس:اینکه هم شما و هم برادرتون میتونید وارد اس ام بشید.

من:بلهههههههه؟؟؟؟؟؟

.
.
.
.
بدوین نظرررررر


  • paper | پرشین بلاگ | ایران بلاگ